نفوذ فرهنگ و تمدن ايران در كشور هاي شبه قاره

نفوذ فرهنگ و تمدن ايران باستان در كشور هاي شبه قاره

نفوذ فرهنگ و تمدن ايران باستان در كشور هاي شبه قاره

کفسابی کابینت سقف کناف اتوبار کفسابی

موزه خلیج فارس

ژئوپلتیک خلیج فارس

اسناد خلیج فارس

نقشه های خلیج فارس

برگزیده هفته

رویدادهای خلیج فارس

آمار سایت


بازدید روز

۷۰۱

بازدید دیروز

۳۴۵۸

بازدید ماه

۴۱۵۹

بازدید کل

۳۶۰۹۹۶۲

افراد آنلاین

۲۲۸

 

نفوذ فرهنگ و تمدن ايران باستان در كشور هاي شبه قاره (‌ازهخامنشيان تا پايان دولت ساساني)

 

 

واژگان كليدي : هند و ايراني ، جم ، هپته هيندو ، پتن ها ، كاسپاتيرها ، پاكتيستا ، باكتريا، هيداسپس ، خرشتي ، سلوكيان ، مورياها ، پاتالي توترا ، پوسيا ميترا ، پتنه ،  گنداره ، آشوكا، آسورامايا، اهورا مزدا، يوئه چي ، آراخوزيا ، هندوسيتي ، پهلوها، سكاها.

 

تاثير و گسترش روابط فرهنگي و سياسي و اقتصادي ايران در حوزه ي كشورها ي شبه قاره ، تا قبل از دوران هخا منشيان بيشتر مربوط به مهاجرت هاي آرياييان و شكل گيري هند و ايرانياني بود كه در گزارش هاي مورخان و آثار كهن ديده مي شود براي مثال، مي توان به شخــصيت جمشيد اشاره كرد كه در آثار اوستايي از جمشيد به عنوان فرمانرواي زمين از جانب هرمزد و يكي از شاهان پيشدادي ياد مي شود . ا ما در ادبيات باستاني هند او فرمانرواي جهان مردگان ، نخستين انسان و نخستين ميرا است . دكتر ژاله آموز گار مي نويسد :

« جم شخصيتي است هند و ايراني يمه  yima(- yama  ) در هند نخستين كس از بي مرگان است كه مرگ را بر مي گزيند ، راه مرگ را مي يپيمايد تا راه جاودانان را به مردگان نشان دهد.او سرور ديناي گذشتگان است.»1

دكتر بهرام فره وشي دليل مهاجرت آرياييان را در زمان فرمانروايي جمشيد افزايش جمعيت و كمبود جا و نيـاز بيشـتر به چراگـاه هـاي فـراخ مي داند كه نتيجه آن كوچ به سـرزمـين گـرم بزرگ هند و پاكستان مي شود.2

دكتر ژاله آموزگار درباره جدايي ايرانيان از هنديان و اقـا مت در ايـران و هـند و اشـتـراك آنـها مي نويسد :

   « مشتركات نژادي و فرهنگي ميان اين دو گروه ( ايرانيان و هنديان ) هرگز گسسته نشد. مردم دوران باستان سرزمين ما با مردمان دوران باستان سرزمين هند همبستگي هاي بسياري داشتنـد. ايـن موضـوع به خصوص در زبان، اسطوره ها و مسائل مربوط به آيين هاي آنها را ديده مي شود كه گوياي همزيستي طولاني ايرانيان و هندوان آريايي نژاد است.»3

    بنابـراين اولين نشـانه هاي تـاثير متقابل ايران و شبه قاره را مي توان در نگرش اسطوره اي دنبال كرد. حمزه اصفهاني و مـورخان ديـگر ، سـرزمين هـند را سهم ايرج فرزند فريدون مي داند.4

به نظر پروفسور محمد باقر رئيس دانشكده شرق شناسي دانشكده لا هور نام هندوستان چهار بار در اوستا تكرار شده است و :

   « مهم ترين و بهترين معرف پنجاب ، فرگرد اول ونديدادvendidad   است كه درآن به شرح سرزمين پنـجاب پـرداخته است.در اين كتاب از شانزده محل بسيار خوب بحث شده است كه پانزدهمين بخش آن جزو « هپته هيندو » (hapta  Hindu ) مي باشد كه از خاور تا باختر گسترش دارد.ايـن هپته هيندو سرزمين حوضه رودخانه است كه از آن در اوستا راجع به پنجاب و سند نام برده است.»5

پانزدهمين جا و روستا ها كه من، اهورا مزدا، بهترين بيافريدم، هفت هند است : هپته هندو . در آنجا اهريمن پر گزند به ستيزه دشمنان ناهنگام و گرماي ناهنگام پديد آورد.6

  بنابريان اولين نشانه هاي وابستگي هاي فرهنگي ايران و هند را در پرتو اساطير مي يابيم ، ا ما اين هند كدام سرزمين است ؟ دكتر مهرداد بهار بر اساس شاهنا مه ، آن را بخش هاي شرقي افغانستان ا مروز  مي داند.7

        استاد سعيد نفيسي درباره پاكستان مي نويسد :

  ايـن نام را پيـش از اسـتقلال اين كشور، پيشوايان مسلمان هند كه مايل به تجزيه ي هندوستان بوده انــد، پيشنهاد كـرده اند. پسوند ستان همان پسوند زبان فارسي است و كلمه ي پاك كـه   شا مل پ ، الف و كاف باشد، هر كدام حرف اول يك كلمه است. پ را از ا سم پتن ها گرفته اند. پتن ها مردم چادر نشين از نژاد آريايي هستند كه هم در شمال پاكستان هستند و هم در جنوب افغانستان و هم در مشرق افغانستان ساكنند. آن هايي را كه در پاكستان هستند ، پتن يا پتان مي گويند و آنهايي كه در جنوب افغانستانند، پشتون مي نا مند و آنهايي كه در مشرق افغانستانند ، پـختون مي گويند. ا لـف را از اول كلمه اسـلام گـرفته اند و كاف را از اول نام كشمير و به اين   ترتيب پ ، الف و كـاف را با هم تركيب كرده اند و اسم كشورشان را پس از استـقلال پـاكستان گذاشتند و اين كلمه پاك ربطي به كلمه ي پاك و پاكيزه فارسي ندارد.8

    از نـظر تاريخي مي دانـيم كه كوروش كبير سـرزمين بلخ ، افغانستان ، پنجاب و سند را فتح كرد كه با عث پيوند فرهنگي ، اقتصادي و سياسي در شـبه قاره شـد ، تا آنجا كه بعد از سقوط هخا منشي اين پيوند هم چنان ادا مه داشت.

    داريوش اول از سال 512 ق . م شخصي را به نام « سكيلاس s  k y l a s » در جهت كشف و تحقيق در سرزمين هاي تازه و در سواحل هند با ناوگاني روانه ي درياي عمان مي كند كه به گفت هردوت او و همراهانش از رود سند و سواحل بلوچستان و مكران به عربستان و از باب المندب به درياي سرخ مي رسند.9

    بنابراين داريوش نيز به پنجاب و سند دست يافت و به گفتةدكتر محمد جواد مشكور تاريخ فتح آن سرزمين به دست داريوش مبدا تاريخ آن كشور شد.

 دياكنف درباره ي ساتراپ نشين هاي دولت هخا منشي ، به نقل از سنگ نوشته ي بيستون (بين سالهاي 521 تا 519 ق . م ) از هندوستان به عنوان بيستمين ساتراپ دولت هخامنشي ياد مي كند كه شا مل دره ي رود سند و پنجاب بود و ميزان خراج آن را 300 تالانت گرد طلا نوشته است.10

  هردوت اطلا عاتي درباره ساتراپ هاي دولت هخا منشي در عصر داريوش اول و ماليات سرانه آنها ارايه مي كند و باره ي هندياني كه در منطقه شمالي هند در همسايگي كاسپاتيرها Caspatyrus و منطقه پاكتيسيا  pactycia از طايفه ي ديگري ياد مي كند كه شباهت به مردم باكتريا ( بلخ ) داشته اند :

  در ميان هندي ها اين عده از سايرين جنگجو ترند و ايشان هستند كه به جستجوي طلا مي روند، زيرا كه بيابان زرخيز در اين قسمت هند واقع شده است.11

او مستد درباره خراج هندوستان به دولت هخا منشي كه سيصد و شصت قنطار خاك زر ( در حدود شش ميليون تومان ) بوده است ، درباره نام هندوش مي نويسد :

    اين شهرستان نام خود را از بزرگترين رودخانه اش ايندوس (سند هو ) گرفت و فقط سرزمين هاي كرانه هاي رود سند و شاخه هاي آن را نيز در برداشت.اين شهرستان در شرق به رودخانه ي گنگ هم نمي رسيد ، حتي هيداسپس ، كه بعدها مرز پادشاهي (تاكسيله )‌ بود ، هرگز ذكر نشده است . در روزگار هردوت ، مرز شرقي همان كمربند شنزار بود كه ا مروز نيمه ي شمالي شبه جزيره را به هند شرقي و غربي جدا مي سازد. فرمانروايي پارسي هخا منشي هرگز در جنوب شبه جزيره ي بزرگ گسترده نشد. پس هندي كه در آن زمان وصف شده محدود به دره سند بود.12

هردوت به لشكريان بومي هندي در زمان حكومت خشايارشاه كه فرمانده اي به نام « فرنه زاتر » فرزند ارتبات داشتند ، اشاره مي كند كه لباس هاي كتاني باكمان و تيرهايي از ني با پيكان فلزي داشته اند.13

 دكتر اسدا بيژن در شرح جنگ افزارهاي هخا منشي، به شمشيرهندي كه به گفته شاهنا مه ساخته ي هند بود ، اشاره مي كند.14

ملك زاده بياني مي نويسد :

« در دوره هخا منشي ، قسمتي از ناحيه شمالي وغربي هندوستان از متصرفات ايران وتابع حكومت مركزي بود و تمام قوانين او زان و طرز معا ملات مطابق اصول دولت شاهنشاهي هخا منشي بوده است . در اين سرزمين قديمي ترين سكه ها به صورت قطعات فلز نامنظم بود كه بيشتر مستطيل شكل با نقش هاي متنوع حيوان ، درخت و با مظاهر مذهب ومظاهر افلاك بر روي آن نقش گرديده بود و اغلب پشت سكه ها صاف و بدون علامت بود . اين سكه ها مربوط به سده هاي پنجم با ششم ق . م است.»15

    گيرشمن به نقش ايران در شبه قاره اشاره مي كند :

هخا منشيان پس از پذيرفتن زبان آرا مي به منزله زبان رسمي مملكت و پذيرش الفباي آن ، به هند بردند و در آن تحت نفوذ زبان مزبور ، خرشتي kharashti قديمي ترين الفباي هند كه شناخته شده، توسعه يافت. دانشمندان معتقدند كه از تماس بين زبان پارسي و زبان اقوام جديد مجاور دره ي سند براي محاوره فا تحان و مغلوبان  يك قسم لهجه ي مخلوط به سبك زبان اردو ايجاد شد.16

   گيرشمن از خط ديواني هخا منشي كه موجب پيدايش قديمي ترين خط هندوستان گرديده است، ياد مي كند.17

   روابط ايران و هند تا پايان عصر هخا منشي ادا مه مي يابد به طوري كه آريان در كتاب  آناباسيس Anabsis مي نويسد :

  هندي ها با بلخي ها هم مرز بودند و همان ترتيب خود بلخي ها با سغدي ها داراي مرز مشترك بودند، به كمك داريوش آمدند. آنهايي را كه هنديان كوهنورد نا ميده مي شدند و با خود فيل داشتند، در اين سوي سند زندگي مي كردند، در سپاه داريوش در گائوگمل شركت داشتند.18

سلوكوس اول زماني به هند حمله برد كه « چاندرا گوپتا » ‌سلسله موريا ها را در هند تاسيس كرده و بسيار نيرومند بود. در سال 304 ق . م سلوكوس با چاندرا صلح مي كند و سرزمين اسكندر به تصرف در آورده بود، به او واگذار مي كند.

دولت باختر در بلخ به وسيله ديودوتوس اول Diodotus استقلال مي يابد و سپس از پنجاب و سند به تصرف دمتريوس Demetrios در مي آيد. او پايتخت دولت موريا يعني شهر « پاتالي پوترا »( = پتنه )‌ را فتح مي كند. بنابراين با گشترش قدرت دمتريوس در هند ، خط يوناني و هم چنين خط محلي بر روي سكه ها نوشته مي شد.19

  دكتر مشكور به نقل از راولينسون مينويسد :

     بر روي يكي از سكه هاي دوتريوس نقش آناهيتا ديده ميشود. بر روي سكه هايي كه از دمتزيوس از هند يافته شده است، پادشاه به لباس هندي به نيم رخ نشان مي دهد،20

 

3

 

 

 
سرزميني كه بيستمين ساتراپ هخا منشي بود، محل تاسيس دو سلسله ي حكومتي مورياها و ناندا (ناين ناندا ) بود. به گفته « آ. بلتيسكي » زمان حكومت ناندا بين 324 تا 200 ق . م بود.21 سلسله مورياها توسط « چاندرا گوپاتا » پس از فروپاشي ا مپراتوري اسكندر پديد آمد كه از 413 تا 322 ق . م ادا مه داشت. اين سلسله توسط « پوسيا ميترا » ( موسس سلسله سونگا ) پس از 137 حكومت منقرض شد.22 البته « توين بي » انقراض
: اين دولت را به وسيله مهاجمان يوناني باكتريايي به رهبري دمتريوس اول در دومين سده پيش از ميلاد مي داند كه صحيح نيست.23

ا مپراتوري هخا منشي از نظر فرهنگي و تمدن تاثير بزرگي بر مورياها داشتند:

« در هند هنر و معماري هخا منشي آثار خود را باقي گذاشت. حفرياني كه در پتنه ) patna)  ) به عمل آمده، آشكار كرد كه كاخ هايي كه در زمان سلسله موريا Maurya ساخته شده، تجديد مطلعي از طرح كاخ هاي تخت جمشيد است كه نشانه اي از نفوذ هخا منشي را در هنر موريا و هم چنين در گنداره Gandhara مي رساند . 24

 حسين شهيد مازندراني (بيژن ) تاثير گذاري هخا منشي را اين گونه شرح مي دهد :

1-                 باقيمانده تالار صد ستون در پاتالي پوتراي باستان، نزديك شهر پتا در شرق هند

2-                  نيايشگاه هاي زير زميني يا غار هاي مقدس.

3-                  ستون هاي يادبود حامل فرمان هاي آشوكا و سنگ نوشته هاي وي بر كوه ها و سنگ نوشته هاي وي بر كوه ها و سنگ نوشته هاي ديگر آشوكا به خط خاراشتي كه توسط دبيران ايراني در هند نوشته شده است.

4-                  اشيا ديگر كه در كندوكاوهاي باستان شناسي در تاكسيلا Taxila (در پنجاب پيرا مون راولپندي ) و پاتالي پوترا به دست آمده است.

نخستين كسي كه در پاتالي پوترا به جستجو پرداخت، دكتر وادل Waddel بود و سپس دكتر اسپونر s poo ner  بود كه تالار آپاداناي پاتالي بوترا را كشف كرد. وي اثبات كرد كه اين بناها الگوي جز تخت جمشيد نداشته و حتي مهر و نشانه هايي شبيه به مهر و نشانه هاي هنرمندان و سازندگان تخت جمشيد را يافت و بر اين باور شد كه اين ساختمان ها را مهندسان و معاران ايراني طرح كرده و با ياري هنرمندان هنري ساخته اند. ايرن گجر « Iren . N. Gajjar  » هنر شناس معاصر ، عظمت كاخ هاي مورياني رد « پاتالي پوترا » با طلا كاري ها و تزيينات خيال انگيزش ، تنها با تالارهاي هخا منشيان و مادها در شوش و اكباتان در خور سنجش و برابر مي داند.25

  دكتر اسپونر توصيف بناهاي داده شده را در « مهابهاراتا » شبيه به هنر و معماري ايرانيان مي داند و :

« در پاتالي پورتا طرح و نقشه اصلي همان طرح تخت جمشيد بوده و تالاري كه من  دكتر اسپونر [  ، يك نمونه ي ثانويه از اين تالار بوده و همين تالار بوده و همين تالار است كه وصفش را در مهابهارات مي خوانيم ، تالاري كه توسط چاندرا گوپتا ساخته شد و تاريخ نويسان يوناني هم وصف آن را در نا مه هاي خود نوشته اند و زايران چيني نيز از آن ياد مي كردند. بنابراين به خود حق مي دهم كه بگويم « آسورا مايا » هند انعكاسي از « اهورا مزدا » ي ايران است.26

   در كاوش هاي باستان شناسي در تيمورگرها Timurgarha در پاكستان نشان داد كه ارتباطي قوي بين اين آثار و آثار هخا منشي وجود دارد و حتي قبرهاي اين منطقه با قبرهاي باستاني شمال ايران شباهت دارد كه متعلق به سده ششم پيش از  ميلاد است. آتشكده هاي اين منطقه داراي ستون هاي چهار گوشه كه بالاي هر كدام گل آفتاب گردان ( كه نشانه ايمان و ا عتقاد ايرانيان به خورشيد بود ) كنده كاري شده است.27

سلسله پادشاهي موريا از نام چاندرا گوپتا گرفته شده است . ا . ح . راني اين نام را « ما اورين » Mauryan   ، دياكنف « مائوري » Mauri  ، توين بي « ماوري » ، نهرو « موريا » ، هـ .ج . ولز « ماوريا » ومري بوس « موريان » نوشته اند. دكتر اسپونر به راهنمايي جاياسوال javaswal ))‌ دانشمند هندو، دريافت كه در اوستا واژه « موروا » ( Mourva  ) و در سنگ نوشته هاي هخا منشي « مارگو » Margu  ديده مي شود كه هر دو به سرزمين مرو اطلاق مي شود. در حقيقت در آثار كهن ايران وهند، از مرو نام برده شده است. بنابراين مرو جايگاهي بود كه ايرانيان وهنديان با هم مي زيستند. مرو گاهواره اصلي تمدن و فرهنگ هند و ايراني است :

   كلمه ي « موريا » از « موروا » ايراني واز زبان فارسي گرفته شده است و خود من  دكتر اسپونر ) اين فرضيه را بدين ترتيب تكميل مي كنم كه اصل و ريشه كلمه ي « مرو » كه در آسياي مركزي واقع است، نمي باشد، بلكه آن را نام جلگه ي مرغاب در فارسي مركزي در پيرا مون تخت جمشيد و پاسارگاد گرفته اند و اين خود مي تواند براي ما روايات تاريخ نويسان يونان و ديگر روايت ها را كه مي گويند كاخ هاي چاندرا گوپتا تقليدي از قصرهاي تخت جمشيد است، توجيه كند و به ما اجازه بدهد كه بگوييم خود چاندرا گوپتا نيز از همين سرزمين برخاسته بود و دست كم اين سرزمين پدران و نياكان وي بود بنابراين بايد گفت كه مورياها به سرزمين مركزي فارس، ‌حوزه رود مرغاب منسوب بوده اند وشايد هماز اولاد و احفاد هخا منشيان بوده اند. »28

     در دوران اشكاني ارتباطي بين هند و ايران برقرار نبود، زيرا پارتيان بيشترين تلاش خود را در بيرون راندن سلوكيان به كار بردند و توجيهي به شبه قاره نداشتند و البته وجود سكاهاي شمالي كه در اثر تهاجم اقوام « يوئه . چي » به سرزمين هاي جنوبي تر يعني سيستان و حوزه ي پنجاب و سند كشانده  بود، ديگر مورد دل مشغولي پارتيان بود تا به سرزمين شبه قاره نينديشند. ا ما مهرداد اول يك بار در اثر ضعف دولت باختر به سرزمين هاي سند و هيداسپ ( جيم ) يورش مي برد و ساتراپ هاي پاروپا ميزاد و آراخوزيا و زرنك را مي گشايد ، ا ما تهاجم سكاها به قسمت هاي شرقي دولت اشكاني باعث بازگشت مهرداد مي شود و كار او بي نتيجه مي ماند. سكاها در سده اول ميلادي موفق به تشكيل چندين سلسله در شرق ايران و شمال غربي هند گرديدند :

« سكاها در هند به ويژه هند و سيتي هاي تحت حكومت مائواس و خاندان آرس در دره سند ، به طور مستمر يرزمين هايي را كه از زمان مناندر تحت تسلط هند و يوناني ها بود، متصرف شدند29. سلسله هند و سكايي كه بين 72 تا 50 پيش از ميلاد در ناحيه اي به نام كي پين kipin  در حوضه ي رود ارغنداب و سفلا ي سند در نزديكي كابل حكومت داشتند ، به يوناني « هند وسيتي » Indocytha شهرت دارند.

اقوام هندوسيتي ( سكايي ) به احتمال قوي قومي ايراني تبار بودند كه در نواحي سغد دولتي به همين نام در سده دوم پيش از ميلاد توسط تخاريان يا كوشانيان كه از مشرق آمده بودند ، تاسيس شد. اينان پادشاهي يوناني باختري را نابود ساختند. »30

  سلسله هندو سكايي توسط مائوس دوم ( = مااواس معروف به موگاي كبير ) تاسيس شد .سپس به دست « ويكرا ماديتيا » ( شاه مالوا » منقرض شد.

سلسله آزس ين 50 پيش از ميلاد تا 30 ميلادي در بگرام توسط آزس اول تاسيس شد كه تا پنجاب ورود سند گسترده بود.  « كوندو فارس » شاه هند و پارتي اين سلسله را منقرض كرد.

 پس از هندو سكايي ها ( pahlav  ) يا همان هندو پارتي ها كه از اختلاط پارت ها و سكاها بودند، قدرت مي گيرند31 و جانشين سكاها در ايالت سند مي شوند كه با خود گوشه هايي از فرهنگ و تمدن هلني وارد اين سرزمين مي كنند.32

  سلسله پهلوها به دو گروه تقسيم مي شود : سلسله هندو پارتي كه در سال 88 پيش از ميلاد به وسيله « وننس » ( = ونونس vonones  ) و به گفته دياكنف ونن vonon پديد آمد و تا 16 ميلادي ادا مه داشت و به وسيله « گوندو فارس » از بين رفت :

دكتر محمد جواد مشكور مي نويسد :

  آنان شعبه اي از پارتيان بودند كه در حوزه هيرمند و سيستان به طور پراكنده مي زيستند و زماني كه سكاها وارد سكستان شدند، با آنان در هم آميخته، قومي سكايي و پـارتي را تشكيل دادند و چون پارت ها خود را « پهلو » مي گفتند، آنان نيز خود را پهلو نا ميدند. 33

سلسله ديگر پهلوها هستند، يعني « هند و پارتي و سكايي » بود كه به سال 20 ميلادي توسط « گوندوفارس » ( = كريستن سن : گوندوفر آيرين فرانك : گندوفارنس Gondophanes )‌ آغاز گرديد. وسعت اين ا مپراتوري از سيستان تا پنجاب بود و آيرين فرانك نيز آن را تا جنوب شرقي هند ذكر كرده است. 34 دكتر عبدالحسين زرين كوب از آنان به عنوان خاندان سورنا ياد كرده و مي نويسد :

در آن سوي مرزهاي هند قدرتش بسط يافته و دولتي اشكاني سكايي را به وجود آوردند. از جمله ي نام آوران اين خاندان در اين دوره « گندفر » را بايد نام برد كه در نيمه ي نخست قرن اول ميلادي قلمرو وي در آن سوي سند تا پنجاب و پيشاور وسعت داشت . » 35 

دياكونف مي نويسد :

« گوندوفار نماينده و عضو خاندان ها ي سورناي سكستاني در زمان اردوان سوم، متصرفات خويش را به حساب اراضي هندي متعلق به فرمانفريان آراخوسيد كه مغلوب وي گشته بودند توسعه داده و خويشتن را « پادشاه بزرگ هندوستان » خواند. اردوان نيزقادر نبوده تا وي را بر جايش بنشاند و به عدم شناسايي سلطنت او اكتفا كرد. »36

در اين دوره با قوم ديگري در مجاورت دولت اشكاني بر مي خوريم كه به گفته « رنه گروسه » در حدود شرقي ايران، بر افغانستان و قسمتي از هند شمالي و شمال غربي آن حكومت داشتند و به كوشانيان معروفند. وي د راثر ارزنده ي خود، امپراتوري صحرانوردان مي نويسد :

« يوئه چي هاي ساكن باختران در قرون اول ميلادي كه به زبان چيني « كوي شوانگ » kouei - chouang ] = كويي . شوآنگ kuei. shuang [ خوانده شده اند، يكي از قبايل پنجگانه بودند كه در سال 128 ق . م . باختران را بين خود تقسيم نمودند »37      

آنان يكي از قبايل عمده يو ا چي yueh - chih  بزرگ بودند كه از سرزمينهاي اصلي خود توسط قبيله ي جنگجوي ديگري به نام هسيونگ نوها ( هونها )‌ رانده شدند و در شمال بلخ نيز ساكن شدند. عده اي از جمله كريستن سن آنان را از تبار سكاها دانسته اند ، ا ما ويل دورانت آنان را ترك مي داند.38

دكتر محمد جواد مشكور در مقاله ي « نام كوشان در كتابهاي قديم فارسي و عربي » مي نويسد :

« كوشانيان اقوا مي از تخاري ها بودند كه از قرن اوّل ق . م . تا چهارم ميلادي در مشرق فلات ايران از سغد گرفته تا افغانستان شرقي و ماوراء النهر و هندوستان غربي فرمانروايي داشتند. 39

نهرو در اين باره مي نويسد :

« از ميان قبايل « يووه چيه » يك قبيله به نام كوشان ها برتري خود را بر قبايل ديگر مسلم ساختند و سپس آنها نيز به سوي شمال هند سرازير شدند ،‌در اينجا هم سكاها را كه تازه مستقر شده بودند ، شكست دادند و از برابر خود به نواحي جنوبي هند راندند و به اين ترتيب بود كه سكاها به نواحي كاتياواد و دكن رفتند. از آن پس كوشان ها امپراتوري پهناور و نيز دولتي را در تمام نواحي شمالي هند و قسمتي عمده از آسياي مركزي به وجود آوردند » 40

 ج هارماتا » در مقدمه كتاب « تاريخ تمدنهاي آسياي مركزي » در تشكيل حكومت كوشانيان مي نويسد :

« در حدود قرن اوّل ميلادي در شمال هندوكش اتحاد پنج قبيله ي تخاري تحت لواي كوشاني ها آغاز شده بود و در حدود 50 ميلادي پادشاه كوشاني به نام كوجولا كدفيس كه خود را  سالار بلخ خواند، هند و پارتي ها را بيرون كرد و ايالت هندي آنها را ضميمه ي كشور خود كرد . »

پايتخت تابستاني اين پادشاهان در « كاپيچي » kapici ( = كاپيسي يا بگرام ) و كابل و پايتخت زمستاني آنان شهر پيشاور بوده است . عصر كوشاني را به سه دوره تقسيم كرده اند :

1-                 كوشاني هاي قديم كه زمان حكومتشان بين 55 تا 125 ميلادي بوده است ، توسط كوجولا كدفيس اول ( = كادفي زس يا چيو چورا c h iu - chiu   ) تاسيس شد. سه پادشاه از اين خاندان در مجموع 70 سال حكومت داشتند.

ب كوشان هاي جديد كه بين 125 تا 230 ميلادي حكومت كرده بودند ، توسط كانيشكاي بزرگ تاسيس شد . وي يكي از مبلغان بزرگ آيين بودا بوده است. 41دكتر مهرداد بهار اين دولت را همان كشاني شاهنا مه مي داند ،42تعداد شاهان اين سلسله ده  ذفر بودند كه در مجموع پس از 108 سال توسط دولت ساسائي منقرض گرديد. باستان شناسي ، حكومت كوشانيان را شا مل سرزمين هاي خوارزم و تاجيكستان و ازبكستان دانسته اند. 43 شاپور اوّل فرزند اردشير بابكان به شرق تاخته و از طريق هندوكش به هندوسپس به قلمرو كوشانيان دست يافته است . پروفسور محمد باقر در مقاله « تاثير و گسترش زبان فارسي در شبه قاره هند و پاكستان » مي نويسد :

« كوشانيها نخستين كساني از شبه قاره ي هندو پاكستان بودند كه توانستند با مردم ايران ارتباط سياسي بيشتري برقرار سازند و زبان پارسي را در سده ي يكم يا دوم پس از ميلاد در سرزمين شبه قاره هند و پاكستان رواج بدهند (‌ محيط طباطبايي فارسي هندي روزنا مه پارس شيراز ، 4 آوريل 1966 م . ) اين بيان به وسيله سنگنبشته اي كه از كوشانيها با خط يوناني در سرخ كتل sorkhkatal  تخارستان كه داراي كلمات تخارستان فارسي يا رومي مي باشد به دست آمده است ، تاييد مي گردد. 

( تحقيقات آفريقايي و شرقي / سال 1960 و نشريه آسيايي 1961 ماني در آن زمان براي اشاعه آيين خويش روانه شبه قاره ي هند و پاكستان شده بود به مجرد ا عدام ماني كه همزمان با سلطنت بهرام اوّل ساساني بود، عده اي از طرفداران او از بيم جان راه شبه قاره هند و پاكستان را در پيش گرفتند و به آن نواحي روي آوردند.

قديميترين كتاب كه در زبان پارسي از نويسندگان هند شناخته شده است ، ترجمه فارسي رساله اي به نام زهر به قلم چاندرا گوپته به سال (293 322 ق . م . ) هنگا مي كه وزير اعظم چاناكيا يا كانتيليا chanakya or ya از kant بود تاليف نمود. 

اين كتاب در سده ي هشتم پس از ميلاد توسط پزشك و فيلسوف معروف هندي به نام « منكه ، Manaka وقتي كه براي معالجه بيماري هارون الرشيد به بغداد رفته بود، ترجمه شد. منكه بعدها دين خود را تغيير داد و مسلمان شد » 44

2-                 كوشانيهاي كوچك كه شامل رتبيل ها و كيداريان است :

الف رتبيل ها از سلاله كوشانهاي كوچك بودند كه در صفحات شرقي افغانستان و ماوراء رود سند و كابل و قندهار و خصوصا در شمال وجنوب هندوكش بين 220 ميلادي تا 258 هجري قمري (872 م . )‌ حكومت داشتند، كه به كوشانهاي متاخر در داشيا موسومند.

از شاهان اين سلسلسه مي توان از اردشير دوّم نام برد كه از خويشاوندان شاپور دوم بود، قبل از حكومتش در ايران (پس از شاپور دوم ) در كوشان حكومت داشته و دكتر زرين كوب احتمال مي دهد كه شايد نفوذ همين كوشانيان باعث بر تخت نشستذش بوده است.45

از شاهان ديگر اين سلسله مي توان از شاوگ shavag و پري يوگpriyog   نام برد كه به كمك وستهم ( بسطام ) كه در ديلم بر عليه خسرو پرويز قيام كرده بود، آمدند. 46

ب كيداريان ، سلسله ديگري از كوشانيان كوچك بودندكه در زمان تهاجم هياطله به طرف جنوب شرقي و كابل حكومت داشتند. از آنان به عنوان هون هاي سفيد در باختر ياد كرده اند. ريچارد فراي آنها را مردمي آلتايي زبان 47 و رنه گروسه نيز از « يوئه چي ها مي داند، ا ما در بعضي منابع با نام هفتاليان ياد شده است. از آنجا كه جنگ هپتالها با بعضي از شاهان ساساني از جمله يزدگرد دوّم در كتب تاريخي گزارش شده است و خصوصا جنگ كيدارا ( مؤسس سلسله ) با پيروز ( = فيروز )‌كه در صحت آن مورد شك است ، گوياي آن است كه كيداريان ، همان هپتالهاي دوره ي بعد بودند. دكتر محمد جواد مشكور در اين مورد مي نويسد :

« در اواخر حكومت يزدگرد دوّم ، هجوم قبايل هون يا خيون موسوم به كيداريان به ناحيه ي طالقان واقع در مشرق ، شاه ساساني را گرفتار جنگ با آنان كرده بود » 48

آنان در حوالي 430 م . به هندوستان هجوم آوردند. در زمان بهرام پنجم ( بهرام گور ) به ايران حمله كردند و بهرام بر آنان شبيخون زده و خاقان ايشان را كشت . حكومت كيداريان از اوايل قرن سوم ميلادي شروع و تا اواخر قر مذكور در باختر ادا مه داشته است . تعداد شاهان اين سلسله 4 نفر بود اين سلسله به دست هپتاليان منقرض شد.

« گوپتا ها » سلسله ديگري كه در هند با ايران روابط نيكو داشتند . توين بي از آنان با نام « گوپتان » ياد كرده است. آنان از شاهان بومي هند بودند كه در ماگادها بين 320 تا 470 ميلادي حكومت داشتند . اين سلسله توسط چاندرا گوپتاي اول تاسيس شد . پايتخت آنان شهر پاتالي پوترا و حوزه ي حكومتشان به نقل از رنه گروسه در شط گنگ « ملوا » گجرات و شمال دكان Dekhan  : دكن ، دكهان ، دخان [ بوده است .49 تعداد شاهان اين سلسله پنج نفر گزارش شده كه بهمدت 150 سال حكومت داشتند . توين بي زمان حكومت اين سلسله را بين 450 تا 528 ميلادي ذكر نموده است. اين سلسله پس از انشعاب توسط هپتالها، در ديگر مناطق هند با نام گوپتاها به حكومتهاي كوچك خود ادا مه دادند :

« در پايان ا مپراتوري « كوماراگوپتا » و ابتداي پادشاهي « سكانداگوپتا » بود كه هياطله ( طائفه اي از هون ها ) پس از تصرف كابل از پنجاب سرازير شدند و در حوالي دوآب يا « ملوا » به سر حدات ا مپراتوري گوپتا رسيدند . » 50

بنابريان پس از انشعاب اين سلسله توسط هپتالها ، ده نفر ديگر حكومتشان را ادا مه دادند . در ارتباط با روابط فرهنگي و اقتصادي دولت گوپتاها با دولت ايران در عصر ساساني گيرشمن مي نويسد :

« ايران مدت چند قرن روابطي بسيار نيكو با دوليت هندي يعني دولت گوپتا Goupta داشت. دولت مزبور عاقبت وحدت ملي ايجاد كرد و دوره ي نهضتي در هندوستان پديد آورد.ايران براي اين دولت ، نقش ميانجي و عا مل انتقال افكار و هندهاي غربي را داشت، و به وسيله ي وي اين ا مور داخل كشور مجاور گرديد. سابقا گفته شد كه در مدت اين « دوره ي طلايي » تمدن هندي به سبب دوستي و مبادلات اقتصادي و فرهنگي كه بين دو دولت مذكور وجود داشت ، توانست به منابع غربي دست يابد، و از آن در علوم پزشكي  نجوم ، هندسه و منطق استفاده كند، و در اين موارد لااقل در بخشي از آنها مديون ايران مي باشد. ‌» 51

قوم ديگري كه مي توان در عصر ساساني از آنها نام برد، هياطله يا هپتالها هستند كه در اوستا به نام « هي ئونه » Hyaona  ( = هي اون Hyaona ) و به زبان پهلوي Hyon   52   و در بندهش ايراني به نام « هفتالان‌‌ » و صورت هندي آن در سانسكريت « هونا »‌ هوناس و يوناني ها آنان را « افتاليت » يا نفتاليت 53  و چيني ها به نام « يه تاي لي ته »yetalitai  يا « يه ته » yetha 54 و ريچارد فراي به صورت هيتاليان يا هيتالها 55وگرگوار فرا مكين نيز به نامهاي هفتاليان يا هپتاليان و چايونيت ها 56ذكر كرده اند و به صورتهاي هيونها و هون ها و خيون ها و هياطله ( =‌ هياتله ) و يفتاليان نوشته اند. رنه گروسه آنان را قومي مغولي تبار ساكن سميرچيه semretrchie مي داند :

« آنان بر تركستان روس و سغديان و ايران شرقي و كابل از يلدوز گرفته ( شمال قره شهر ) تا مرو و از بالخاش و آرال گرفته تا قلب افغانستان وپنجاب تسلط داشتند. »

اين قوم داراي دو سلسله حكومتي در نواحي مختلف بوده كه عبارتند :

1ـسلسله هياطله طخاري كه بين 425 تا 500 ميلادي در نواحي بلخ و كابل و بدخشان حكومت داشتند ،‌توسط « افتاليتو » تاسيس شد.

تقي زاده آنان را از « اتراك » دانسته 57شايد به ليل سكونت اين قوم در مناطق تركستان وتركمنستان باشد ، ا ما دكتر مهرداد بهار هياطله را جانشين اقوام ايراني ساكن آن سوي جيحون مي داند 58، اين ها شايد همان تركاني بوده اند كه شاهنا مه در اشاره به تورانيان، واژه ي تركان را به كار مي برد.

تعداد شاهان اين سلسله سه نفر بود كه در مجموع پس از 75 سال حكومت توسط دولت ساساني و با همياري تركان غربي منقرض شد. يكي از شاهان معروف اين سلسله به نام اخشنوار كه فردوسي به صورت خشنواز ياد كرده است. جنگي را كه مورخان بين پيروز ( = فيروز ) با كيدارا ( شاه كيداريان ) ذكر نموده اند، به احتمال با همين اخشنوار بوده است ، - زيرا كيدارا پادشاهي پيروز هم زمان نبود.اخشنوار در سال 470 ميلادي به حكومت گوپتاها در هند خاتمه داد و سبب پراكندگي آن خاندان گرديد، و همين ا مر در ايجاد حكومت هياطله در هند مؤثر افتاد.

1-                 سلسله يفتالي زاولي در هند كه بين 500  تا 550 ميلادي حكومت داشتند و به هونا يا هوناس در هند معروفند . اين سلسله كه توسط تورا مانا Toramana تاسيس شده بود ، چندان دوام نياورد و سرانجام « هارشا واردنا » پادشاه كانداج در هم ريخته شد. تعداد شاهان اين سلسله 3 نفر بود كه پس از نفوذ در زابل ( = زابلستان = زاول ) به سلاله يفتالي در زاول معروف شدند . آنان طايفه ي ديگري از هياطله بودند كه پس از تصرف غزنه ، بعضي از قسمت هاي هند را نيز متصرف شدند كه بعدها به يفتاليان هند شهرت يافتند . طايفه مذكور به گفته رنه گروسه ، پس از تصرف كابل « از پنجاب سرازير شدند و در حوالي دواب يا « ملوا » به سرحدات ا مپراتوري « گوپتا » رسيدند . ا ما با حملات هنديان به عقب رانده شدند. » 59

2-                 آخرين سلسله در عصر ساساني كه در نواحي غربي هند حكومت داشتند، مي توان از « چائو كيا » ها ياد نمود كه ا مپراتوري وسيعي را به وجود آوردند به گفته ي نهرو : « پادشاهان اين سلسله با پادشاهان اين سلسله با پادشاهان سلسله ساساني ايران سفيراني مبادله نمي كردند. » 60 و فردوسي در داستان بهرام گور ( بهرام پنجم ) از پادشاه هند با نام « شنگل » ( = شنكل ) ياد مي كند كه دكتر عبدالحسين زرين كوب معتقد است بايد « شنكر »‌باشد و سپس توضيح مي دهد : «‌ اين شاه هند، مكران و سند را به بهرام سپرد و دختر خويش را به او داد. » 61

از شاهان معروف سلسله چائوكيا، مي توان « پوليكسن دوم » polikesin  را نام برد كه دكتر عبدالحسين زرين كوب به نام « پولكين » يا « پولي كيسن » و دكتر محمد جواد مشكور به نام « پولاكسين » ذكر كرده اند. وي كه به سال 642 ميلادي در گذشت ،معاصر خسرو پرويز ( شاه ساساني ) بود و با او نيز مزاوده داشت و سفيري به نزد خسرو همراه هدايايي بسيار فرستاد ، كه گزارش آن د رنوشته هاي   مورخان مشاهده مي شود .چنانكه دكتر محمد جواد مشكور در مقاله ي « روابط ايران و هند در پيش از اسلام » ياد آور مي شود :

« در زمان پولاكسين دوم ، « هرشه ورونه » پادشاه هند شمالي به جنوب هند و كشور وي لشكركشي كرد و شكست خود را جبران كند، از اين رو پولاكسين مصلحت ديد كه با پادشاه مقتدر ايران خسرو پرويز متحد شود تا اگر روزي مورد حمله قرار گيرد از ياري شاهنشاه ايران برخوردار گردد. 62

پروفسور عباس مهرين شوشتري ضمن گزارش مذكور در ارتباط با فرستادن هدايا همراه با نا مه اي به خسرو پرويز در سال سي و ششم حكومت خسرو مي نويسد :

« گويا وي واقعه به قتل رسيدنش را به دست پسرش شيرويه در آن نامه ذكر كرده بود. فردوسي نيز اين واقعه را در شاهنا مه يادآور شده است. » 63

از نشانه هاي روابط فرهنگي اين دو كشور در عصر خسرو پرويز با پولاكسين دوم ، مي توان از غارهاي « آجانتا » واقع در شمال غربي حيدر آباد هند ياد نمود كه پرويز مرزبان در اين باره مي نويسد :

«‌ علاوه بر مقابر مزّين برجسته هاي هنر بودايي متعلق به 200 ق . م ، داراي نقاشي هاي ديواري ( مربوط به 600 ب . م . ) يافت شده كه در يكي از آنها مجلسي از شرفيابي سفيري از دربار ايران ( احتمالا در پادشاهي خسرو دوم ) به حضور پادشاه هند بر ديوار نقاشي شده كه حايز اهميت بسيار است. » 64

محمود تفضّلي در تاييد نظريه ي فوق ، در پانويس كتاب كشف هند ( ج 1 / ص 236 ) مي نويسد :

برجسته ترين نقش هايي كه در هند از زمان ساسانيان به جا مانده نقش هايي است در غارهاي معروف اجانتا كه مربوط به اوايل قرن هفتم ميلادي است. در سقف اين غارها تصوير پادشاهي است به نام پولاكسين دوم كه هيئت سفارت ا عزا مي دربار خسرو پرويز را به حضور مي پذيرد.

جا مه ها و اسلحه و زينت آلات و چهره و اندام ايرانيان در آن نقش ها به خوبي مشهود است. اين نقش در دكن در جنوب هند است »65

گيرشمن در بخش مربوط به هنر، ادبيات و علوم در عصر ساسانيان ، پس از شرح چگونگي رواج و پيشرفت آن و وظيفه داشتن تبليغ هنر و اديان در دوره ساساني ، ارتباط آيين بودايي را درتماس با مزديسني توضيح داده و مي نويسد :

« به نظر مي رسد آيين بودايي در تماس با مزديسني ، اصل دوگانگي ( ثنويت ) را در ستيزه ي بين خير ، كه در بودائي منفرد تجسم يافته بود،  و سپاه شر كه تحت قيادت مارا Mara بود پذيرفته باشد . دانشمندان مايلند كه در مترياي ( Maitreya)‌ بوداييان ، اثر خداي منجي مزديسني يعني مهر ( ميترا ) را به بينند . » 66

  در اثر گسترش روابط فرهنگي متقابل بين هند و ايران ، روابط تجاري نيز گسترش يافت و زبان فارسي در شبه قاره مورد توجه بسيار زياد قرار گرفت كه در سده هاي بعد، كم و بيش ، اين تاثير همچنان ادا مه يافت

 

1-                 ژاله آموزگار . تاريخ اساطير ايران . تهران : سمت 1374 ، ج 1 ، ص 48

2-                  بهرام فره وشي . ايرانويچ . تهران :‌ دانشگاه تهران ، 1370 ، ح 3 ، ص 6

3-                  تاريخ اساطير ، ص 10

4-                  ابو عبدا بن حسن حمزه اصفهاني . تاريخ پيا مبران و شاهان . ترجمه جعفر شعار . تهران : بنياد فرهنگ ايران ، 1346 ، ص 33 

5-                  پروفسور محمد باقر . تاثير گسترش زبان فارسي در شبه قاره هند و پاكستان . مجله بررسي هاي تاريخي ،‌سال چهارم ، شماره 2 و3 ص 297

6-                  ابراهيم پور داوود . آناهيتا . تهران : دانشگاه تهران ، 1342 ، ص 119

7-                  مهرداد بهار . اساطير ايران .تهران : بنياد فرهنگ ايران ، 1351 ، ص 113

8-                  سعيد نفيسي . در مكتب استاد . تهران : موسسه مطبوعاتي عطايي ، 1344 ، ح 3 ص 223

9-                 محمد جواد مشكور . ايران در عهد باستان . تهران : ا مير كبير . چاپ دوم ، 1347 ، ج 1 ص 203

10-               ا . م. دياكنف . تاريخ ماد . ترجمه كريم كشاورز . تهران : پيام ، 1357 ، ص 319

11-               هردوت . تواريخ . ترجمه وحيد مازندراني ، 1324 ، ص 225

12-               ارنست . ت اومسند . تاريخ شاهنشاهي هخا منشي . ترجمه دكتر محمد مقدم . تهران : ا مير كبير ، 1357 ، ص 197

13-               تواريخ ، ص 376

14-               اسدا ... بيژن . سير تمدن وتربيت در ايران باستان . تهران : ابن سينا ، 1350 ، ج 2 ، ص 76

15-               شيرين ملك زاده بياني . تاريخ سكه . تهران : دانشگاه تهران : 1355 ، ص 20

16-               رومن گيرشمن . ايران از آغاز تا اسلام . ترجمه محمد معين . تهران :‌ علمي و فرهنگي . چاپ يازدهم ، 1357 ، ص 231

17-              همان ص 423

18-               صادق ملك شهمير زادي . تاريخ تمدن هاي آسياي مركزي . تهران : يونسكو و وزارت ا مور خارجه ، ج 2 ص 62

19-              تاريخ سكه ، ج 1 ،  ص 38

20-               ايران در عهد باستان ج 1 ، ص 321

21-               آ . بلينسكي . خراسان و ماورا لنهر. ترجمه پرويز ورجاوند . تهران : نشر گفتار ،‌1364 ، ج 1 ص

22-              ايران در عهد باستان ، ج 1 ، ص 323

23-              آرنولد توين بي . بررسي تاريخ تمدن . ترجمه محمد حسن آريا . تهران : ا ميركبير ، 1376 ، ج 1 ، ص 633

24-               ايران از آغاز ، ص 231

25-               حسين شهبدي مازندراني ( بيژن ) . چهار سو و نگرشي بر تاريخ و جغرافياي تاريخي . تهران : ا مير كبير ، 1365 ، ج 1 ص 209

26-              همان ص 215

27-              تاثير گسترش ، ص 297

28-               چهارسو، ص 219

29-               تاريخ تمدن هاي آسياي مركزي ، ج 2 ص 244

30-               گزيده مقالات تحقيقي و . و . بارتولد . ترجمه كريم كشاورز . تهران : ا مير كبير، 1358 ، ‌ص 312

31-               ايران در عهد باستان ،‌ج 1 ، ص 329

32-               تاريخ تمدن هاي آسياي مركزي ، ج 2 ، ص 266

33-               محمد جواد مشكور . ايران و هند در پيش از اسلام . مجله نشريه آئينه هند . سال چهارم . شماره هشت ، 1341

34-               آيرين فرانك . ديويد براونستون . جاده ابريشم . ترجمه محسن ثلا ثي . تهران : سروش 1376 ، ج 1 ص 150

35-               عبدالحسين زرين كوب . روزگاران ايران بهران : سخن ، 1374 ، ج 1 ، ص 165

36-               م . م . دياكونف . اشكانيان . ترجمه كريم كشاورز . تهران : ا مير كبير ، 1358 ،‌ج 1 ، ص 100

37-               رنه گروسه . ا مپراتوري صحرانوردان . ترجمه عبدالحسين ميكده . تهران : علمي و فرهنگي ، 1365 ، ج 2 ، ص 78

38-               تاريخ تمدن ، ج 2،‌ ص 650

39-               محمد جواد مشكور . نام كوشان در كتاب هاي قديم فارسي و عربي . مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران ، شماره اول و دوم ، سال هفدهم .

40-               جواهر نعل نهرو . كشف هند . ترجمه محمود تفضلي  تهران : ا مير كبير ، 1350 ، ج 1 ص 230

41-               آرتور ا مانوئل كريستن سن . ايران در زمان ساسانيان . ترجمه رشيد باسمي . تهران : ابن سينا ، چاپ چهارم ، 1351 ، ص 44

42-               مهرداد بهار . جستاري چند در فرهنگ ايران . تهران : فكر روز . چاپ دوم ، 1374 ، ص 111

43-               گرگوار فرا مكين . باستان شناسي در آسياي مركزي . ترجمه : دكتر صادق ملك شهميزادي . تهران :  انتشارات وزارت خارجه ، ص 85

44-               تاثير گسترش ، ص 297

45-               روزگاران ايران ، ج 1 ، ص 198

46-               ايران در عهد باستان ، ‌ج 1 ، ص 457

47-               ريچارد نلسون فراي . ميراث باستاني ايران . ترجمه مسعود رجب نيا . تهران : بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، 1344 ، ص 362

48-               ايران در عهد باستان ،‌ ج 1 ، ص 421

49-               محمد جواد مشكور . نا مه باستان . به اهتمام سعيد مير محمد صادق . نادره جلالي . تهران : پژوهشگاه علوم انساني ، 1378 ، ج 1 ، ص 238

50-               ا مپراتوري صحرانوردان‌، ص 141

51-              ايران از آغاز با اسلام، ‌ص 418

52-               مهرداد بهار . پژوهشي در اساطير ايران . تهران : آگاه ، چاپ دوم ، 1376 ، ص 196

53-               ايران در زمان ساسانيان ، ص 316

54-               عباس مهرين . ايران نا مه يا كارنا مه ي ايرانيان در عصر ساسانيان . تهران : آسيا 1345، ص 125

55-               ميراث باستاني ايران، ‌ص 364

56-               باستان شناسي ، ص 80

57-               سيد حسن تقي زاده . از پرويز تا چنگيز . تهران : فروغي ، 1349 ، ص 31

58-               پژوهشي در ، ‌ص 196

59-              امپراتوري صحرا نوردان ، ص 141

60-               كشف هند ، ‌ج 1 ، ص 236

61-               ايران نا مه ، ص 126

62-               محمد جواد مشكور . روابط ايران و هند در پيش از اسلام . مجله نشريه آئينه هند . سال چهارم ، شماره هشت ، 1341

63-               ايران نا مه ،‌ج 3 ، ص 315

64-               پرويز مرزبان . خلا صه ي تاريخ هنر . تهران : سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلا مي . چاپ دوم ، 1376 ، ص 45

65-               ايران از آغاز ، صفحه ‌ 417

 

              دكتر عباس خائفي عضو هيات علمي دانشگاه گيلان - رضا دستياران